صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگيز من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
عضويتلغو عضويتPowered by WebGozar
ساعت
گفتمش دل ميخري؟
پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند/ خنده کرد و دل زدستم در ربود ، تا به خود باز آمدم او رفته بود/ دل زدستش روی خاک افتاده بود جای پايش روی دل جا مانده بود